شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
117
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
جلال الدّين از آن واقعه اميدى نداشت ، [ و ] در خاطرها از قبل او خوف و رجائى نمانده بود ، در امورى كه حزم مقتضى اخفاى آن بود استرسال نمود ، و هر چه از وى در خاطر * داشت جمله بپرداخت . و چون شنيد كه جلال الدّين بسلامت است از جانب شمس الملك ، سبب نفث مصدور و ايداع سرّ ضمير خويش ، مستوحش شد . و جهت اخفاى « 1 » اسرارى كه با وى در ميان نهاده بود بنقض ذمم و سفك دم او مبادرت نمود . و جلال الدّين از خبث صنيعت او واقف نشد تا آنگه كه نصرة الدّين محمّد « 2 » و امير اياز معروف به هزار مرد مفارقت قباچه كرده به جلال الدّين پيوستند ، و غدرى كه با وزير مستجير شمس الملك كرده بود بسمع جلال الدّين رساندند . ديگر آنكه قزل خان « 3 » را كه پسر امين الملك بود جنگ به طرف شهر كلور كه از شهرهاى قباچه بود انداخت ، و عامّهء شهر در سلب او طمع كردند ، و در طفلى ، با آنكه سر و قدّ سمن خدّ بود ، بكشتند . و از سلب او درّى يك دانه [ كه ] در گوش داشت ، به قباچه بردند . ايشان را بر آن فعل قبيح تحسين كرد ، و قاتل را در اقطاع بيفزود . جلال الدّين بدين واسطه حقدى تمام از وى در دل گرفت ، و اگر چه به ظاهر مداراتى مىكرد امّا منتظر فرصت بود ، تا آنگه كه اميرانى كه از برادرش غياث الدّين پيرشاه منفصل شده بودند بوى متّصل شدند : سنجقان خان و ايلچى پهلوان و ارخان ، و سيرجهء سلاحدار ، و بكسارق « 4 » جنكشى . نفسهاى فرو مرده قوّت
--> ( 1 ) - در اصل كلمه را موريانه خورده است . ( 2 ) - اين مرد پسر حسين بن خرميل از ملكان غور بوده و او را ملك نصرت يا نصرت ملك مىگفتهاند . ( 3 ) - ع چاپى و ب م : قرن خان . ( 4 ) - ع چاپى : تكشارق ؛ ب م : بكشارق .